شعرهای مهرداد اوستا
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگوگیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟
بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو مهرداد اوستا
بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردیست
با یاد تو دم ساز دل من دم سردیست
گر رو به تو آوردهام از روی نیازیست
ور دردسری میدهمت از سر دردیست
از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى ست
در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟
چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است مهرداد اوستا
چون برآرم ز دل سوخته آوا من
زار نالم که دریغا ، که دریغا من
خود ندانم که مرا وایه بود یا نی
کس نپرسید که دارم چه تمنا من
گاه ز آوارگی و درد همی گردم
گردبادی یله در دامن صحرا من
گه فرو می برم از اندُه و نومیدی
سر به زیر پر اندیشه چو عنقا من
یا به کردار یکی نالهّ سرگردان
می سپارم ره این گمشده بیدا من
باز واپس نگرم خسته و فرسوده
سایه ای بینم ، همراه شده با من
تا ز جان من فرسوده چه می خواهد
این به خون برده ، بدین خیرگی ام دامن!؟
زی کجا پویی و آهنگِ که را داری
ها من -ای سایهّ سرگشتهّ من- ها من!؟
کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی
باز نایافته اسرار جهان را من
بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه
بازنشنیده بجز پاسخ بی جا من
باز با شهپر اندیشه برافرازم
بال بر کنگرهّ گنبد مینا من
باز با کشّی و تابندگی آویزم
همچو ناهید به دامان ثریا من
مه برآورده سپهرانه یکی خرگه
شب فرو هِشته پَرندینه یکی دامن
همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه
چنگ در دامن طوفان زده تنها من
هر نفس همچو یکی نای برون آرم
از دل خستهّ سودا زده آوا من مهرداد اوستا

خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي؟ بگو, آهي؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من, جانا چه ميخواهي بگو
گيرم نميگيري دگر , ز آشفته عشقت خب
بر حال من گاهي نگر , با من سخن گاهي بگو
اي گل پي هرخس مرو, در خلوت هر كس مرو
گويي كه دانم, پس مرو گر آگه از راهي بگو
غمخوار دل اي مه نیی , از درد من آگه نيي
ولله نيي, بالله نيي, از دردم آگاهي بگو
بر خلوت دل سرزده يك ره درآ ساغر زده
آخر نگويي سرزده, از من چه كوتاهي بگو؟
من عاشق تنهاييام سرگشته شيداييام
ديوانهاي رسواييام , تو هر چه ميخواهي بگو
زندګینامه آقای مهرداد اوستا (محمدرضا رحمانی ) شاعر و نویسند ی بزرګ قرن معاصر که در یک خانواده ای اهل شعر و هنر و اصیل بروجردی در سال ۱۳۰۸ شمسی چشم به دیده ی جهان ګشود .
پدربزرګ بزرګوارش حاج دوخا محمد که به نام رعنا معروف بوده و از شاعران خوش ذوق بوده است .
مهرداد اوستا از سن ۱۰ سالګی شروع به نوشتن و سرودن شعر کرد که در آن زمان مورد يشتیبانی و تشویق آموزګارانش قرار ګرفت . او در سن ۱۲سالګی به تهران رفت و در آنجا راه پُر استعداد خودرا تا پایان عمرش سيری کرد، چرا که خود بر استعداد شګرف خویش واقف بود و ماندن در شهرکوجکی را مانع از يیشرفتش می دانست .
مهرداد اوستا تحصیلات خویش را تا اخذ درجه یفوق لیسانس در رشته فلسفه با موفقیت يشت سر ګذاشت و در سن ۲۵ سالګی بعنوان استاد جذب دانشګاه شد و او جوانترین استاد در زمنیه ادبیات و علوم انسانی زمان خود بود .
ذوق و اشتیاق وی باعث شد تا در مدت کوتاهی بر ادبیات فارسی و عرب و بطور کلی ادبیات جهانی تسلط پیدا کند و در کنار نامهای بزرګی همچون محیط طباطبا ئی و ضیاالدین سجادی در برنامه رادیویی مرزهای دانش قرار ګیرد .
مهرداد استا با آنکه در همه زمینه های شعری استعداد بی نظیری داشت اما به قصیده بیشتر از سایر شعر ها عشق می ورزید و به او لقب بزرګ ترین قصیده سرای معاصر ٬ البته بعد از ملک الشعرای بهار شهرت پیدا کرد .
او در سال ۱۳۲۷ وارد دانشګاه تهران و در استخدام آموزش و پرورش در آمد .
استاد اوستا در سن ۶۵ سالګی در اثر عارضه قلبی در ګذشت و پیکر این ادیب بزرګ در قطعه مشاهیر ادب و هنر ایران در تهران به خاک سپرده شد .
سبک سخن و شیوه ی شعر این استاد بیشتر به شعرای خراسانی ، ناصر خسرو ، خاقانی و مسعود سعد نزدیکی دارد . او متعقد است که "یک هنرمند باید فرزند زمان خود باشد و درد ها و نیازمندیهای اکثریت مردم را درک کند و آینه ی ګویای رنج و شادی مردم زمان باشد .
روزشمار زندگی مهرداد اوستا :
۲۰ بهمن ۱۳۰۸ هجری خورشیدی: مهرداد اوستا در بروجرد متولد شد.
-
سال ۱۳۲۰: مهاجرت به تهران با خانواده و شروع دوره دبیرستان.
-
در سال ۱۳۲۷: با گرفتن دیپلم دبیرستان، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتهٔ معقول و منقول (الهیات) در دانشگاه تهران آغاز کرد.
-
سال ۱۳۳۲: نخستین اثر وی که «تصحیح دیوان سلمان ساوجی» بود، بهوسیلهٔ انتشارات زوار به چاپ رسید.
-
پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، مهرداد اوستا مردم را به مبارزه فرا میخواند
در شهریور ۳۲ به جرم مخالفت با رژیم شاه به زندان افتاد. وی اشعاری در مبارزه با رژیم شاه داشت که میتوان به شعر زیر که در سال ۱۳۳۵ سروده بود اشاره کرد:رشتههای تدریس شده توسط وی شامل فلسفه، زبان فارسی، ادبیات فارسی، فلسفهٔ تاریخ، تاریخ هنر، تاریخ اجتماعی هنر، زیباییشناسی، روش تحقیق در زیبایشناسی و تاریخ موسیقی میشد. نبوغ و پشتکار اوستا باعث شد تا در سال ۱۳۳۶ به عضویت «شورای بررسی رسالههای دکترای دانشجویان دورهٔ دکتری ادبیات فارسی» درآید.
-
-
خانهها ویران، پی آبادی کاخی چراست؟ / تا سزد خودکامهای را دستگاه خودسری؟
-
-
-
-
سال ۱۳۳۳، سال آغاز تدریس وی در دانشگاه تهران، در همین سال نیز ازدواج کرد.
-
سال ۱۳۳۵، با سباستین مونه فیلسوف شرق شناس فرانسوی آشنا شد.
-
سال ۱۳۳۹، نخستین مجموعه شعر او به نام از کاروان رفته منتشر شد.
-
سال ۴۴، سفر به اروپا
-
سال ۵۱، دومین مجموعه شعر وی به نام شراب خانگی ترس محتسب خورده را در قالب قصیده منتشر کرد.
-
پس از پیروزی انقلاب، سمتهای وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ریاست دانشگاه تهران، ریاست مجتمع عالی هنر و... را عهده دار شد.
-
سال ۶۲، سفر به فرانسه داشت.
-
سال ۶۷، سخنرانی درباره شعر و شخصیت حافظ.
-
سال ۶۹، شرکت در برزگداشت خلیل الله خلیلی شاعر بزرگ افغانستان.
آثار مهرداد اوستا :
|
سال |
نام اثر |
نوع اثر |
یادداشت |
|
|
| ||
|
|
| ||
|
|
| ||
|
|
| ||
|
|
| ||
|
نثر داستانی |
| ||
|
مجموعه شعر |
| ||
|
|
نثر داستانی |
| |
|
|
| ||
|
|
| ||
|
مجموعه شعر |
| ||
|
|
| ||
|
مجموعه شعر |
|
این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
مطالب مرتبط:مهرداد اوستا کیست؟